9/07/2011

زبان نشانه‌ها

یک ماه هست که آمده‌ایم خانه جدید. هر روز صبح و عصر کم و بیش سر وقت مشخصی از روبه‌روی هم رد می‌شویم و به هم لبخند می‌زنیم. یک دوچرخه چند دنده دارد و از سر و وضعش پیداست برای کارش نیازی به پوشیدن لباس رسمی ندارد. انتخاب قاب عینک سیاهش را می‌گذارم به حساب تحصیل‌کرده بودنش یا علاقه‌ش به اینکه نشان بدهد اهل تفکر است. چندان اهل گوش کردن به موزیک یا مطالب حین پا زدن نیست و ترجیح می‌دهد دنیا را تماشا کند. او بود که اولین بار شروع به لبخند زدن کرد. احتمال می‌دهم آدمی باشد که به نشانه‌ها توجه می‌کند و لبخندی زدن را به بی‌تفاوت از کنار این همزمانی گذشتن ترجیح می‌دهد. این همه اطلاعاتی‌ست که من در فاصله چشم به هم ‌زدنی که طول می‌کشد از کنار هم رد شویم از او دارم. خودم را می‌گذارم جای او و می‌بینم: این خانم، مدل دوچرخه‌ش هلندی است. این دور و برها که از این دوچرخه‌ها پیدا نمی‌شود پس شاید از هلند آمده. پشت دوچرخه‌ش صندلی بچه‌دارد، هومم پس بچه‌ کوچکی دارد که پیداست صبح‌ها قبل از اینکه به این قسمت مسیرش برسد می‌بردش مهد. لباس رسمی نمی‌پوشد یعنی مثل من کارش نیازی به لباس رسمی ندارد. گویا دامن را به شلوار ترجیح می‌دهد ولی چندان اهل کفش پاشنه‌دار نیست. ها آن روز با آن گلدان‌های بزرگ از کنارم رد شد پیداست به گل و گیاه علاقه دارد. هربار می‌بینمش بیل‌بیلکش توی گوشش است یا خوره موزیک است یا کتاب و مجله صوتی گوش می‌کند. موهایش دو رنگ است معلوم است یک وقتی رنگشان کرده اما حالا دیگر حوصله تجدید رنگ ندارد.