ساعت پنج صبح است. هوا تاریک است اما بایستی اذان صبح را یک جایی خوانده باشند. ماه رمضان است. آنها که روزه می گیرند لابد سر سجاده شان یا مشغول نماز خواندنند یا دارند جزئ از قرآن را می خوانند. من که این طور بودم. بعد هم می نشستم سر درس تا وقتی هوا روشن روشن می شد. حول و حوش هشت و نه خوابم می گرفت. می رفتم توی رختخواب ومی خوابیدم و یکی دو ساعت بعد که بیدار می شدم، دهانم طعم سحری می داد. هیچ وقت نفهمیدم این قرقره ای که بعد از مسواک سحری می کردم برای پاک کردن کف خمیردندان توی دهانم که غالبا می خورد به اواسط یا حتی اواخر اذان صبح، روزه هایم را باطل می کرد یا نه؟ چه بوی خوبی می داد سجاده و چادر نرم تویش.
خدا پروانه خانم را بیامرزد. خیلی عزیز بود. هیچ وقت رویم نشد پروانه خانم صدایش بزنم. همیشه به نام خانوادگی شوهرش ( آنطور که همسایه ها صدایش می زدند) صدایش می کردم. او همیشه چند روز زودتر به میزبانی ماه رمضان می رفت. روزی یک جزء قران بیشتر می خواند، برای بچه هایش غذا درست می کرد و مشغول رسیدگی به آن حیاط دراندشت خانه شان می شد. اگر بود، شاید امروز می نشست و گردو های درخت را که چند وقت پیش آخر هفته ای به کمک همسر و پسر و دخترانش تکانده بودند و جلوی آفتاب پهن کرده بودند، پوست می گرفت. یا اینکه می رفت بالای درخت انجیر سفید خانه شان و انجیرها را یکی یکی می چید. شاید هم شلنگ آب را از صبح پای درخت ها جا به جا می کرد و به انگورهای داربستی که روی ایوان خانه شان بود می رسید.
خدابیامرز اول ماه رمضان یک دار قالی به پا می کرد و تا آخر ماه رمضان قالی را تمام کرده بود. آخرین قالیچه ای که بافت نقش باغی داشت سر سبز و پر دار و درخت. زمینه سبز آبی داشت. یک عالمه حیوان توی باغش بود. از آهو و طوطی بگیر تا ماهی سرخ توی چشمه - این آخری را خودش به طرح نقشه اضافه کرد. وگرنه چشمه توی نقشه که ماهی نداشت. کرک و ابریشم و نقشه را از اراک آورده بود. از بعضی از رنگ های نقشه خوشش نمی آمد: "بهار خانوم، می گی سینه طوطیه رو سرخ و نارنجی و زرد بکنم بهتر ازاین سبز یک دست تو نقشه نیست؟" و صدای قالی بافتن بود که روزهای رمضان از دیوار خانه شان رد می شد و توی خانه مان می پیچید. تِپ و تِپ و تِپ و سکوت ... و باز تِپ و تِپ و تِپ و سکوت....آخرش هم فرصت نشد بنشینیم کنار هم یک گلیم ببافیم....
دم اذان مغرب که می شد تک پایی می آمد دم در و مرا به سفره افطاری که برای خودش و بعدها دخترانش چیده بود می خواند. کم پیش می آمد همراهش بروم اما او همیشه می پرسید. گاهی هم کاسه ای آش یا خورش برایم می آورد. آش تَرخَن دوغ که بلغور توی دوغ خیس خورده و زیر آفتاب خشک شده اش را از اراک آورده بود یا آش کشک جو که جو بود و کشک و سیر داغ و مامان چقدر دوست داشت. با گذشت اینهمه سال از مرگش، بی دلیل و با دلیل به یادش می آورم و سراسر اندوه و حسرت می شوم. به قول خودش محبت، محبت می آورد....
خدا پروانه خانم را بیامرزد. خیلی عزیز بود. هیچ وقت رویم نشد پروانه خانم صدایش بزنم. همیشه به نام خانوادگی شوهرش ( آنطور که همسایه ها صدایش می زدند) صدایش می کردم. او همیشه چند روز زودتر به میزبانی ماه رمضان می رفت. روزی یک جزء قران بیشتر می خواند، برای بچه هایش غذا درست می کرد و مشغول رسیدگی به آن حیاط دراندشت خانه شان می شد. اگر بود، شاید امروز می نشست و گردو های درخت را که چند وقت پیش آخر هفته ای به کمک همسر و پسر و دخترانش تکانده بودند و جلوی آفتاب پهن کرده بودند، پوست می گرفت. یا اینکه می رفت بالای درخت انجیر سفید خانه شان و انجیرها را یکی یکی می چید. شاید هم شلنگ آب را از صبح پای درخت ها جا به جا می کرد و به انگورهای داربستی که روی ایوان خانه شان بود می رسید.
خدابیامرز اول ماه رمضان یک دار قالی به پا می کرد و تا آخر ماه رمضان قالی را تمام کرده بود. آخرین قالیچه ای که بافت نقش باغی داشت سر سبز و پر دار و درخت. زمینه سبز آبی داشت. یک عالمه حیوان توی باغش بود. از آهو و طوطی بگیر تا ماهی سرخ توی چشمه - این آخری را خودش به طرح نقشه اضافه کرد. وگرنه چشمه توی نقشه که ماهی نداشت. کرک و ابریشم و نقشه را از اراک آورده بود. از بعضی از رنگ های نقشه خوشش نمی آمد: "بهار خانوم، می گی سینه طوطیه رو سرخ و نارنجی و زرد بکنم بهتر ازاین سبز یک دست تو نقشه نیست؟" و صدای قالی بافتن بود که روزهای رمضان از دیوار خانه شان رد می شد و توی خانه مان می پیچید. تِپ و تِپ و تِپ و سکوت ... و باز تِپ و تِپ و تِپ و سکوت....آخرش هم فرصت نشد بنشینیم کنار هم یک گلیم ببافیم....
دم اذان مغرب که می شد تک پایی می آمد دم در و مرا به سفره افطاری که برای خودش و بعدها دخترانش چیده بود می خواند. کم پیش می آمد همراهش بروم اما او همیشه می پرسید. گاهی هم کاسه ای آش یا خورش برایم می آورد. آش تَرخَن دوغ که بلغور توی دوغ خیس خورده و زیر آفتاب خشک شده اش را از اراک آورده بود یا آش کشک جو که جو بود و کشک و سیر داغ و مامان چقدر دوست داشت. با گذشت اینهمه سال از مرگش، بی دلیل و با دلیل به یادش می آورم و سراسر اندوه و حسرت می شوم. به قول خودش محبت، محبت می آورد....
8 نظر:
خدایش بیامرزد
من هم قدیمترها روزه میگرفتم چه حالی بود دم افطار....
یادش به خیر
خوب توصيف كردي. حال و هوايي رو كه شرح دادي خيلي جالبه. خدا رحمت كنه همه رفتگانو.
چقدر قشنگ نوشتی...برای من هم همیشه سحری و افطار حال و هوای خاصی داشته . و خاطرات گذشته که نمیدانم شیرینی تلخی دارند یا تلخی شیرینی! خدایش بیامرزاد
خدا رفتگان همه را بیامرزد.
ما همدانیها آن آش را "اآش ترخییه" مینامیم و اراکیها هم احتمالن همچنین. پس نوستالژی رمضان دچار تو هم شده است! باید این درد غربت باشد و الا رمضان با آن همه محدویتهایش و تظاهرات دروغین مردم به روزهداری و مسلمانی، زیاد دلچسب نیست. حتا در آنروزها. من از محدودیت بیزارم نه از رمضان و مراسم مذهبی.
i AM WONDERIGN THAT YOU THINK ABOUT IT, i HAVE NEVER REMEMBERED . THAT YOU BELEIVE IT.IT WAS A STORY OF SOMBODY ELSE. WASN'T IT?
میخواستم همان موقع که خواندم نظر بنویسم، نشد.
خیلی خوب نوشتی این رو بهار جان، از خواندنش لذت بردم.
فکر کنم قضیهی آنچه از دل برآید ...
باشد این نوشته.
ma ke hanoz ham roza megereem, eftare ma yak dana khorma ast ya yak gelas aab, rasti bahar een khanome ra ke to yadash kardi wa khodayash rahmat konad ajab adame por kare boda wa az hama mohem tar een qaleen bafi ash , khoda rahmatash konad , wa eidat ham pash az pesh mobarak bad.
tareq
ارسال يک نظر