11/17/2006

نگهبانی

یک- دی شب خواب دیدم نگهبان یک خرس قطبی بودم که می خواست به خواب زمستانی برود اما جای خنک پیدا نمی کرد. تلاش های من هم برای پیدا کردن جای خنک بی فایده بود و خرس سفید از گرما هلاک شد.
دو- شنیدم از بعد از یازده سپتامبر سیستم امنیتی دانشگاه ما به کل عوض شده است. کتابخانه ها سر ساعت شش می بندند. سیستم امنیتی سخت گیری روی کار آمده است. هر روز حول و حوش ساعت هفت نگهبان ها تمام ساختمان ها را بازرسی می کنند. با کلیدشان که در تمام اتاق ها را باز می کند، تک تک اتاق ها را چک می کنند و اگر کسی در اتاقش باشد به او یادآوری می کنند که با نگهبانی مرکزی تماس بگیرد و حضورش را با عنوان کردن کدش ثبت کند. هر کس بخواهد بیشتر از هفت شب بماند باید کد داشته باشد . این کد را نگهبانی مرکزی می دهد و کسی که کد نداشته باشد کلیدش بعد از ساعت هفت دیگر کار نمی کند. در هر ساختمانی در هر ساعتی نگهبان بی سیم دار می شود دید و .... خلاصه که فکر می کنم هزینه این پرسنل نگهبانی عریض و طویل خیلی زیاد باشد. سیستم اتاق های موسسه ما هم جالب است.در اتاق های پسادکتری ها و دکتری ها یک پنجره سرتا سری دارد در حالی که در اتاق اساتید پنجره ندارد. بنابراین غیر ثابت ها به نوعی همیشه تحت کنترلند. حدس می زنم چه بسا شدیدتر از این سیستم در دانشگاه های آمریکایی حاکم باشد. دیدن این فیلم که مرا یاد فاجعه هجده تیر خوابگاه دانشگاه تهران انداخت را بهتان توصیه می کنم. آن هایی که در آمریکا درس می خوانند بنابه گفته مهدی می توانند اعتراض شان را بیان کنند. هرچه بیشتر می گذرد بیشتر از نگهبان و نگهبانی می ترسم. مثل سگ های قصه مزرعه حیوانات می مانند. گاهی هم فکر می کنم شاید همین ترس های امثال من مایه قوت گرفتن آن هاست

5 نظر:

مصطفی گفت...

سلام بهار خانم
حقیقتش اینه که چون تو ایران(خرابه ای بر فراز چند هزار سال تمدن)متاسفانه سایتی که فیلم روش گذاشته شده یعنی همون یو تیوب فیلتر شده نتونستم از خوابگاه ببینمش .از دانشگاه شاید بشه ببینمش.چی میشه گفت همینه دیگه غربت یعنی همین. مطمئنا اگر طرف قیافش شبیه عرب ها و ایرانیها نبود این برخورد باهاش نمی شد.
یه چیز دیگه اینکه بی خیال نوشتن تو این محیط مجازی شدم و وبلاگم رو حذف کردم.وبه خوندن وبلاگ بسنده می کنم.شاید یه روزی روزگاری وقتی حرف امیدوار کننده تری داشتم شروع به نوشتن کردم و یه دلیلش هم اینه که به گفته یکی از دوستام زیاد نمی شه به وبلاگ نویسی تو اینجا اعتماد کرد یه بار زد و تقی به توقی شد.ما هم که شانس نداریم واتفاقات دانشگاه ما هم زیر ذره بین هست و بر وبچ مخلص وبسیجیش هم زیاد لذا تصمیم گرفتیم بکنیم بریم تو دفترچه خاطرات بنویسم من همیشه وبلاگ قشنگتو می خونم و همچنین آرشیو سانلی رو که خیلی قشنگ می نویسه .از همین جا سلام گرم و درود بی پایان خود را برای تو وسانلی می فرستم

BA}{AR گفت...

عجب. پس با اجازه ات لینکت را برمیدارم

حامد گفت...

سلام
امنیت خیلی خوبه . من دوست دارم چون آرامش میاره .... چیزی که ما نداریم

bamdad.m گفت...

در اكتبر سال 2001 حدود 1 ماه پس از
واقعه 11 سپتامبر،وقتي با يكي از دوستانم از تهران به فرودگاه آمستردام
(اسخيپل)
رسيديم،به محض نشستن هواپيما بر
باند فرودگاه،از پنجره ماشين هاي
پليس را ديدم كه در اطراف هواپيما
به حركت در آمدند.جالب اينكه،بعد از
پياده شدن از هواپيما و هنگامي كه
به تونل مسافران وارد شديم،در اواسط
تونل و خيلي قبل از رسيدن به مرحله
كنترل پاسپورت،تعدادي ماًمور زن و مرد
پليس ايستاده بودند و فقط از روي چهره
افراد و بدون آگاهي از مليت آنان،همه
به قول ما،مو مشكي ها را از بقيه جدا مي كردند و از دريچه اي در سمت راست تونل دوباره به سمت باند هدايت
مي كردند كه البته من و دوست عزيزم
هم طبعاً جزو همين افراد بوديم.بعد
آنجا روي باند ما رادر اتوبوسي سوار
كردند و بي جهت دور باند گرداندند و
بعد از در ديگري به ترانزيت فرودگاه
وارد كردند.در اين ميان البته اروپايي هاي بيچاره اي كه همسران مو مشكي داشتند هم به چشم مي خوردند كه
گيج و مبهوت به دور و بر خود نگاه
مي كردند.تصور مي كنم حالا پس از گذشت
چند سال اوضاع خيلي بهتر شده است.بگذريم از مقررات جديد فرودگاه هاي اروپا براي حمل بار كه به جز
صرفاً لوازم شخصي و لباس،آن هم فقط
در داخل چمدان و نه در ساك دستي به
منظور بردن به داخل هواپيما،از حمل
هر گونه مواد خوراكي،به خصوص چيزهاي
بسته بندي شده و يا در داخل قوطي و يا شيشه،گوشي موبايل،دوربين عكاسي و
فيلم برداري و هر چيز ديگري كه موجبات آزار ماًموران فرودگاه را
فراهم آورد،جلوگيري به عمل مي آورد!؟

عمو اروند گفت...

چی بگم والله
چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید/ گفتا ز که نالم؟ که از ماست که بر ماست.
حتمن داستان عقاب را خوانده‌ئی، همان عقابی که روزی از سر سنگی به پرواز در می‌آید و دچار آن غرور کذائی ‌شد. نمی‌دانم شاید بی‌ربط می‌گویم ولی شاید هم نه