11/17/2009

به مناسبت هفته کتاب


دو سالی هست که عضو جیره کتاب هستم. عضویت در این شبکه از آن کارهایی ست که تمام عمرم ازشان راضی هستم. عضو جیره که باشی هر ماه لیست کتاب‌های تازه را برایت میٰ‌فرستد، تو انتخاب می‌کنی و مدتی بعد پستچی بسته را برایت می‌آورد دم در خانه. تازگی جیره کتاب بخشی مربوط به کتاب کودک هم راه انداخته که دیر یا زود عضو آن هم خواهم شد.
امروز به مناسبت هفته کتاب نوشته‌ای از جیره دریافت کردم که حیفم آمد اینجا نگذارمش.

با یه نگاه کلی فهمیدم وجه تمایز اینا از اون بیست و سه تا، مهر جیره‌کتاب بود. پرسیدم مامان اینا را چرا جدا کردی؟ گفت اینا را آقاي پستچی واسه خودم آورده و نمی‌خوام به کسی بدم. گفتم اونای دیگه چی؟ گفت اونا را شما خریدین! تو دلم گفتم خوش به حال آقاي پستچي که اینقدر قدرش قابله.


اصل نوشته را اینجا بخوانید.

دعوای انتخابات مکتوب می‌شود


مرکز اسناد انقلاب اسلامی سه کتاب درباره آنچه پساز انتخابات رخ داد چاپ کرده‌است*. کی باشد آن روزی که نمایندگان معترضین هم کتاب‌هایی درباره وقایع پس از انتخابات چاپ کنند.
سر دو راهی پول دادن به این مرکز و به نوعی کمک به دولتی که نماینده من نیست و خواندن کتاب، دومی را انتخاب کردم که هم سندی داشته باشم از طرفداران دولت و هم ببینم واقعا چه نوشته‌‌اند.
پیش از معرفی کتاب‌های چاپ مرکز اسناد انقلاب اسلامی بد نیست سری به یکی از صفحات این وب‌سایت بزنید.
در این سایت صفحه‌ای هست به نام «تصاویری دیدنی از مصدق‌السلطنه». گذشته از اینکه سری عکسهای انتخابی دیدنی و بسیار جالب است، با یک نگاه سریع به این نتیجه می‌‌رسیم که اصرار عجیبی بر ترجیح عکسهای خاصی از آقای دکتر مصدق وجود داشته.
یک نگاهی هم به نظراتی که ذیل این آلبوم عکس نوشته شده بیاندازیم بد نیست. بعضی‌ها از ایشان به عنوان یک چهره ملی تجلیل کرده‌اند و برخی هم ایشان را شایسته تکریم ندانسته‌اند. مثلا آقا یا خانم شایان نوشته اند:
ایشان لیاقت لقب دکتر را نداشته‌اند.
حالا بماند که آن زمانها دکتر شدن نیاز به تحصیل در دانشگاه و نوشتن تز و دفاع از آن داشت و لقب محسوب نمی‌شد.
این نظر بی نام را هم حیفم می‌آید دست نخورده اینجا نگذارم:
بخشید كسی كه این همه برای كفار و ظالمان خم و راست شده دست نامحرم رو بوسیده و برای ظالمان كار كرده مطمئنید آدم خوبی بوده !!؟ فقط برای اینكه با آقای آیت‌ا... كاشانی توانستند نفت را ملی كنند البته قابل تقدیر است اما فكر كنم اگر با آقای آیت ا... كاشانی نبودند این كار را هم نمی‌توانستند بكنند . البته منظوری ندارم ولی اگر مطالب بیشتری راجع به ایشان و خوبیشان داشتید ممنون می‌شوم در سایتتان بگذارید . با تشكر

اولین کتاب نامش هست: «تقلب بزرگ» به نوشته فرشاد مهدی‌پور در نود و هشت صفحه و به قیمت هشتصد تومان.
در پشت جلد کتاب آمده است:

"آنچه پس از اعلام نتيجه انتخابات 22 خرداد رخ داد، رويدادي كم‌نظير و بلكه بي‌نظير در حيات سياسي سي ساله جمهوري اسلامي بود. نامزدي كه خود را پيروز انتخابات مي‌دانست و در تمامي دوره تبليغات، از خود چهره‌اي قانونمدار و متعهد به نمايش گذاشته بود، ناگهان تغيير موضع داد و بي‌اقامه هيچ دليل و دعوايي، خواهان ابطال انتخابات شد. شوك بزرگ ناشي از اين اتفاق، پس از دورهاي ترديد و سرگرداني به شكافي بزرگ در جامعه منجر شد و فضايي به شدت دو قطبي را ميان نخبگان، مردم و حاكميت به وجود آورد. موج بي‌اعتمادي برخاسته از اعلام تقلب گسترده در انتخابات آنچنان فراگير شد كه حتي پاسخ‌هاي واقعي هم چندان شنيده نشده است."

نقل از جیره کتاب آبان‌ماه





کتاب بعدی «نگهبان آراء» نام دارد که شهریور ماه امسال در صد و هشتاد وشش صفحه به چاپ رسیده و الان چاپ سومش در هزار شماره به قیمت هزار و سیصد تومان آماده است. این کتاب را شورای نگهبان تدوین کرده است.دربخش معرفی این کتاب در سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی می‌خوانیم:

«یا ایها الذین آمنوا كونوا قوامین لله شهداء بالقسط و لا یجرمنكم شنان قوم علی الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی واتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون» شورای‌ نگهبان علاوه بر پاسداری از احكام اسلام و قانون اساسی و احراز عدم مغایرت مصوبات مجلس شورای ‌اسلامی ‌با موازین شرع و قانون اساسی، به موجب اصل نود و نهم، یكصد و پانزدهم، یكصد و هجدهم و بند نهم از اصل یكصد و دهم قانون ‌اساسی و قوانین عادی منبعث از آن، مسئولیت نظارت بر انتخابات ریاست‌جمهوری را برعهده دارد و تنها مرجع عالی رسیدگی به شكایات و اعتراض‌ها پیرامون جریان انتخابات می‌باشد؛ لذا با رصد كردن مستمر، به‌موقع و دقیق امور، مجموع اعتراض‌ها و شكایات را پس از دریافت، دسته‌بندی كرده و با به‌كارگیری تمامی‌ابزارهای قانونی، آنها را مورد رسیدگی قرار داده و در نهایت نسبت به صحت و یا عدم صحت انتخابات اعلام‌نظر می‌نماید. براین اساس در پی برگزاری دهمین دوره‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری و با توجه به مشاركت حداكثری مردم و تأثیر شگرف آن در تحكیم نظام، ترویج و گسترش مردم‌سالاری دینی و تجلی و ظهور دوباره و فراگیر دو عنصر توأمان «جمهوریت» و «اسلامیت» نظام، شورای‌ نگهبان با درك شرایط و به منظور خنثی‌سازی توطئه‌ها و نیرنگ‌ها و تقویت همدلی‌ها برای نخستین بار در روند بررسی شكایات و اعتراضات، انجام اموری را وجهه‌ی همت خود قرار داد كه گزارش تفصیلی آن در دو بخش اقدامات شورای‌ نگهبان و بررسی شكایات جهت تنویر افكار عمومی‌ منتشر می‌گردد.





کتاب سوم هم «شنبه بعد از انتخابات» نام دارد که نوشته آقای محمد سعید کاوه است و شهریور امسال در سیصد صفحه در دوهزار شماره منتشر شده و قیمتش هم دوهزار و سیصد تومان است.














درباره این کتاب در سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی نوشته شده است:

در سال‌های اخیر پیروزی انقلاب‌های رنگین در كشورهای اوكراین و گرجستان و سر كار آمدن دولت‌های طرفدار غرب و نظام‌های لیبرال دموكراسی در این ممالك دخالت صریح و بی‌پرده‌ی آمریكا و رسانه‌های خبرپراكنی غرب را در این تحولات مسجل ساخت. این انقلاب‌ها كه به دنبال اعتراض بر نتیجه‌ی انتخابات شكل گرفت از طریق همكاری عناصر داخلی طرفدار غرب و هدایت رسانه‌های غربی نظام‌های حاكم را سرنگون ساخت. سرنوشت انتخابات در این كشورها و نوع جدال معترضان با دولت‌های حاكم برای دولتمردان نظام جمهوری اسلامی و مردم آگاه ایران نكته‌ی در خور تأمل و امعان نظر است.انتخابات دهمین دوره‌ی ریاست‌جمهوری در نظام جمهوری اسلامی وقایعی را در برداشت كه از هر لحاظ شایسته‌ی دقت و توجه است. مشاركت حدود 85 درصدی مردم در این انتخابات كه بالاترین میزان مشاركت را دست‌كم در انتخابات چندین سال اخیر نشان می‌داد و پیروزی قاطع آقای دكتر محمود احمدی‌نژاد در دور اول نشان طراوت و شادابی گفتمان مردمسالاری دینی در نظام جمهوری اسلامی است. اما وقایع فردای روز انتخابات و اعتراض بی‌رویه و شبهه‌افكنی در نتیجه‌ و نحوه‌ی برگزاری انتخابات باعث شكل‌گیری جو تشنج در جامعه شد كه از نخستین ساعات پس از اعلام نتایج شروع شد و مدتی تداوم داشت. مركز اسناد انقلاب اسلامی در راستای ثبت و ضبط تحولات دوران حاكمیت نظام جمهوری اسلامی و شناساندن بهتر ماهیت جریان‌ها و حركات و اغتشاشات اخیر اقدام به بازخوانی وقایع قبل و بعد از انتخابات و مواضع كاندیداها، افراد و گروه ها اقدام به چاپ این اثر نموده است.



*ماجرا را از جیره کتاب فهمیدم که کتاب‌های این ماه را معرفی کرده است.

11/01/2009

سبز مثل قورمه سبزی

دو روز پیش یک نفر ناشناس برای پست قورمه سبزی وبلاگ آشپزخانه من که سه سال پیش نوشته بودم یک کامنت گذاشته که حیف است عینا نقلش نکنم:


marg bar moje sabz ta ma javanha hasthm nemigozarim sho har ghalati bokonid

انگار طرف نشسته دو خط کد نوشته که این پیغام را برای هر نوشته ای که توش "سبز" داشته باشد بفرستد!

10/23/2009

امان از دست مش ابوالقاسم!


می گم خودمونیم ها این آقای سام شاهنامه هم برا خودش شاهکاری بوده!

آقا بعد عمری نگارش حامله می شه. یک هفته از زاییدن خانوم می گذره اما آقا اصلا خبر دار نمی شه! یعنی چی که چون موهای بچه بوره به باباش نگیم که به دنیا اومده! البته بعد معلوم می شه حق با خدم و حشم بوده که از حاجی مخفی می کردن داستانو. چون جناب بعد از اینکه می فهمه بابا شده، محبت پدریش قلمبه می شه و بچه ور می داره می بره تو کوه ول می کنه به امان خدا! که چیه؟ این خرابه! تازه شاکی که مگه من چه گناهی کردم که اینو به من دادی؟ نمی خوامش مال خودت! نظر ننه بچه هم که کشک.
بچه رو هم نه که مثلا زیر سایه درختی چیزی بذاره. نه. ولش می کنه روی یه سنگ زیر آفتاب داغ! البته اینو سیمرغ بانو می گه. می گه همچین آفتاب روی سر بچه می تابید که دلم به رحم اومد و برش داشتم بردمش خونه با بر و بچز بازی کنه بلکی دلش یوخده واشه!
بعد حالا مثلا ده بیس سال بعد تازه آقا وجدانش درد می گیره و خواب نما می شه راه می افته دنبال بچه. حالا تو این ده بیست سال ننه بچه چه بلایی سرش اومده و چرا خودش راه نمی افته بره دنبال بچه رو باهاس از خود آقا فردوسی بپرسیم.
دیگه ته تهش هم وقتی سام و زال پدر پسری برمی گردن خونه مامان کجاست و چه خاکی به سرش می ریزه هم گویا به نظر آقا فردوسی نه به ما مربوطه نه به زال.


10/02/2009

«مردم مالیات نمی‌دهند که با آن گلوله بخرند مردم را بکشند»

اصغر پارسا، عکس را از اینجا برداشته‌ام.


این‌روزها مشغول خواندن کتابی هستم به نام «فرزند خصال خویشتن» خاطراتی از اصغر پارسا به همت پسرش علی پارسا چاپ نشر نی به سال ۱۳۸۸. کتاب روان و خوش‌خوانی ست. اطلاعات زیادی درباره تاریخ معاصر به‌دست می‌هد که دانستنش این روزها غنیمت است.
قسمتی از کتاب :

آن موقع که مرحوم مصدق به خاطر اختلاف درباره وزارت جنگ استعفا داد، شاه فورا قوام‌السلطنه را نخست‌وزیر کرد. یعنی بعد از استعفای مصدق آقای اعلاء از طرف شاه آمد به مجلس و رییس هم جلسه سرٓی تشکیل داد برای اخذ رای تمایل به قوام‌السلطنه. عده‌ای از ما که بعضی از آزادی‌خواهان قدیم بودند و بعضی از نورسیده‌هایی مثل بنده بودیم، به جلسه اعتراض داشتیم و در جلسه شرکت نکردیم و رای ندادیم. ولی آنها با ۴۲ نفر جلسه را تشکیل دادند و رای به قوام دادند. ما در حوض‌خانه مجلس درعمارت بهارستان تحصن کردیم. اعتراض کردیم به این‌که آقا ما قوام را اصلا به رسمیت نمی‌توانیم بشناسیم و به عنوان اعلامیه‌ای هم به صورت تعهدنامه دادیم.[...]ما در همان‌جا اولین جلسه فراکسیون نهضت ملی را تشکیل دادیم که بعد عده‌اش به ۳۱ نفر رسید.[...] در آن‌جا در همان جلسات اولیه هم بنده را به عنوان سخنگو انتخاب کردند.[...]

حزب ایران و حزب زحمتکشان هم اعلامیه دادند و از مصدق پشتیبانی کردند.[...] در مردم هم نگرانی و جنب و جوشی درگرفت و مخالفت با رفتن دکتر مصدق و نخست‌وزیری قوام شروع شد.
بعد از این جریانات شاه هیاتی را از مجلس خواست که درباره تقاضای آقای دکتر مصدق که حق تعیین وزیر دفاع را می‌خواست، صحبت کند. هیات را مجلس انتخاب کرد که در آن تا آنجا که بنده خاطرم هست، دکتر شایگان بود، یوسف مشار بود، کریمی بود، مرحوم آقا سید ضیاء حاج سید جوادی بود و بنده.
بیست و هفتم تیر بود که ما رفتیم به کاخ سفید سعدآباد و با شاه ملاقات کردیم. شاه گفت: «آقایان که اعلامیه را داده‌اید متوجه باشید که من با ارتش جلوی بی‌نظمی را خواهم گرفت. من که نمی‌توانم انتظام مملکت را دست دولت‌‌هایی که می‌آیند و می‌روند بدهم، من فرمانده کل قوا هستم و باید این وظیفه‌ام را انجام بدهم و پدرم هم گفته‌است و تنها وصیتش به من این بود که من ارتش را از دست ندهم. شما هم به مردم بگویید که اگر ایستادگی بکنند، من با ارتش جلوی آنها را می‌گیرم.» این عین بیانش بود. من در جواب گفتم: «آقا، این مردم، این زن و مرد، مالیات نمی‌دهند که گلوله بخرند و با آن مردم را بکشند.» شاه باز تاکید کرد که «من با نیروی ارتش با بی‌نظمی مقابله خواهم کرد.» گفتم: «میل میل اعلی‌حضرت است، ولی اگر اعلی‌حضرت به ارتش بگوید که این کار را بکند، من به عنوان مبعوث مردم به آنها خواهم گفت که از خودشان دفاع بکنند.» شاه گفت: «من دیگر با شما حرف نمی‌زنم» و پا شد. مرحوم شایگان، استاد بزرگ بنده و همچنین سایرین هم پا شدند. شاه به آن‌‌ها گفت: « نه، شما بنشینید، با ایشان صحبت نمی‌کنم.» مرحوم دکتر شایگان گفت: «حرف پارسا حرف ما هم هست و اساس مطلب را ایشان گفتند، دیگر ماندن ما در این‌جا صحیح نیست.» همه آمدیم بیرون[...].

روز سی تیر عده‌ای از وکلا هم در مجلس بودند. از وکلای آزادی‌خواه [...] و امام جمعه تهران هم رییس مجلس شده بود. در مجلس بودیم که دیدیم جمعیت زیادی به هواداری از مصدق دارد به بهارستان می‌آید. بعد من دیدم نظامی‌ها مردم را دارند با گلوله می‌زنند و مردم هم دارند به طرف مجلس می‌آیند و کشته می‌دهند. به طرف امام جمعه رییس مجلس رفتیم و گفتیم به شاه تلفن کند که جلوی تیراندازی را بگیرند. امام جمعه می‌گفت تماس‌‌هایی گرفته‌شده و می‌گویند نیروهای نظامی دارند مردم را آرام می‌کنند. گفتم: «نه آقا، همین الان تلفن بفرمایید به ایشان. ما نمی‌توانیم همین‌جوری ناظر این باشیم که مردم در این‌جا کشته بشوند.» ایشان دوباره تلفن را برداشتند و با دربار تماس گرفتند و گفتند که «یک عده‌ای از نمایندگان آمده‌اند و فلانی آمده این‌جوری می‌گوید، با ایشان صحبت ‌می‌فرمایید بدهم؟» بعد امام جمعه گفت: «نه، ایشان حاضر نبودند با شما صحبت کنند.» گفتم: «خیلی خوب، حرف نزنند ولی جلوی تیراندازی را بگیرند.» امام جمعه گفت: «اعلی‌حضرت می‌‌فرمایند که مردم دارند مجسمه‌های مرا سرنگون می‌کنند.» من داد زدم که «آقا مجسمه که چیزی نیست اگر افتاد و شکست، دوباره می‌سازند. انسان است که وقتی مرد، نمی‌شود او را زنده کرد.»

9/08/2009

جارو


نمی دانم چطور شد ذهنم رفت به سالهای دور کودکی. آن وقتها که مامان جارو را می گرفت زیر شیر آب. بعد حسابی تکانش می داد و می افتاد به جان فرشها. جارو می زد و ستونی می ساخت از نور که غبارها در آن معلق بودند. غنیمتی بود آفتابی بودن همواره آسمان. روزهای ابری که از ستون خبری نبود انگار چیزی از این مراسم کم می شد. جارو زدن بدون ستون نور کاری می شد معمولی و بی هیجان. جارو که تمام می شد، پا برهنه راه رفتن روی قالی که حالا خوابش بلند شده بود و قدری هم تر بود و خنک می چسبید. بعد از هر جارو مامان می گفت اگر آشغال را همان موقع که از دستتان می ریزد دولا شوید و بردارید، کف خانه اینقدر کثیف نمی شود. این از کمر دولا شدن و با کف دست روی قالی را نوازش کردن برای جمع کردن خرده ریزهای آشغال تصویری ست که از مادربزرگم در ذهنم نقش بسته. او جارویی داشت که از ارومیه می آمد. ترکه هایش بسیار نرم و نازک بودند و شیری رنگ. طوری که آدم وسوسه می شد آنرا بمالد به صورتش. مادربزرگم دور دسته جارو جوراب کهنه ای می کشید که کف دست را اذیت نکند.
جارو دستی را دوست داشتم. ساده بود و می شد روی زمین نشست و جارو کرد. بی آنکه کمر آدم درد بگیرد. بی آنکه نیاز باشد بدانی جارو را اصلا چطور باید بگیری که خاک به پا نکند. چطور می شد به مامان حالی کرد که من تلاش می کنم همان ستون نور غبارآلودی را که او می سازد بسازم. از همه مهمتر نیاز به جمع کردن خاکروبه در خاک انداز نداشت. مهارتی که من هیچ وقت تمام و کمال یاد نگرفتم. آن مدل نارنجی و مشکی جارو دستی که نپتون می خواندندش گران بود و ما یکی از همان ساده های پلاستیکی داشتیم که گاه و بی گاه مامان می نشست و با دست موها و پرزهایی را که دور فرچه ش جمع شده بود باز می کرد. جارو دستی مال تمیز کردن قالی بعد از جمع کردن سفره بود.
زیر سفره غذا اول یک پارچه پهن می کردیم که چهارخانه بود. از این چهارخانه های سفید و آبی مقدم که جا به جایش هم وصله شده بود. بعد مراسمی داشت جمع کردن این پارچه. بابا می گفت هر چهارطرفش را بگیر بیار وسط بعد از گوشهایش ببر بتکان. فکر کنم هیچ وقت از نحوه جمع کردن من راضی نشد. کف آشپزخانه می تکاندیمش و مامان شبها موزاییک کف آشپزخانه را آب و جارو می کرد. دوست داشتم آن موقع که تاید را روی کف خیس آشپزخانه با جارو به کف می انداخت با دمپایی لاستیکی روی زمین راه بروم. پاهای کف آلودم توی دمپایی سر بخورد و انگشتانش از جلوی دمپایی بزند بیرون."نیا اینجا خیسه سر می خوری!" شاید اصلا به خاطر همین شبهای دیر اینکار را می کرد. زمانی که ما یواش یواش باید می خوابیدیم و امکان سرخوردنمان کمتر بود!