9/10/2011

به شعور خواننده احترام بگذارید

مدتهاست همشهری داستان میخوانم و لذت میبرم. به نظرم مجله ای بود وزین که تاب مقایسه های من خرده گیر را می آورد و راضیم می کرد که باز مجله فارسی زبان بگیرم دستم. اما این مجله هم مثل بیشتر محصولات هم وطنش نتوانست کیفیت اولیه ش را حفظ کند و این شماره از همان صفحات اول توی ذوقم زد.
ابتکاری از خودشان به خرج داده اند و قبل از فهرست موضوعات و عناوین چندین صفحه مجله را اختصاص داده اند به معرفی اشخاصی که به نوعی کارشان در مجله معرفی شده. تعجب کردم که چرا این کار را پایان یا اول همان مطلبی که به نام این اشخاص مربوط می شود نکرده اند. این برای خواننده فراموشکاری مثل من معنای بیشتری دارد و بعلاوه کنجاویم را از بیشتر دانستن درباره اسم نویسنده داستانی که خواندم یا می خواهم شروع به خواندنش کنم ارضا می کند.
گذشته از سلیقه و نظر من درباره نامناسب بودن محل معرفی اشخاص، نحوه معرفی شان بی حوصله و نادقیق و بعضا غلوآمیز بود. مثلا
"نوید ریحانی (صفحه ۲۸) [...] او در بیش از سی نمایشگاه گروهی و انفرادی در ایران، آمریکا، انگلستان و ترکیه شرکت کرده و صاحب عناوین و جوایزی شده است از جمله: مقام برتر دومین جشنواده عکس کودک و معنویت،  مقام اول دومین جشنواره عکس فرش دستباف ایران، مقام دوم پنجمین جشنواره عکس جوانان ایران، کسب عنوان برترین استعداد جوان در نهمین جشنواره عکس سینمای جوان ایران، مقام سوم دهمین جشنواره عکس سینمای جوان ایران." 
سی نمایشگاه. چندتای اینها در انگلستان و آمریکا و ترکیه بوده و چندتایشان جشنواره بوده. از این سی تا چندتا معروف و درشت دانه را سوا میکردید و اسم می آوردید بهتر نبود؟ اصلا چرا برای معرفی کسی که اینهمه جایزه از جشنواره های داخلی دریافت کرده هنوز شرکت در نمایشگاهی که حتی نیازی به ذکر اسم و محل دقیق برگزاریش حس نشده چنان افتخاری محسوب می شود که معرفی نامه ش را با این عبارات شروع می کند؟
آن وقت آدمی مثل لیون (روی کیبوردم همزی چسبان ندارم) لونشتاین را لیون لونستاین معرفی می کنند و در باره ش فقط دو خط می نویسند بی آنکه اشاره ای به افتخارات این آدم که بارها و بارها فراتر از افتخار شرکت در نمایشگاه گروهی و انفرادی است می کنند؟
"۱۹۱۰-۱۹۸۸، آمریکا. عکاس. مدت سی و پنج سال مداوم از آدم های غریبه عکاسی کرد. او را استاد عکس های خیابانی و سیاه و سفید با موضوع انسان ها در موقعیت ها و زوایای غریب می دانند."
در رزومه آقای رسول جعفریان آمده."متولد سال ۱۳۴۳ [...]  تا به حال بیش از پنجاه عنوان کتاب در حوزه های تاریخ، اسلام و سیاست منتشر کرده است." ۵۰عنوان کتاب برای من عددی است در قد و قواره بی نهایت آنهم وقتی با تعداد کتاب هایی که آقای ایرج افشار و افراد بلندقامت دیگری همچون ایشان مقایسه می کنم و باز در نظر می آورم که ایشان هنوز پنجاه سالشان هم نشده.

9/07/2011

زبان نشانه‌ها

یک ماه هست که آمده‌ایم خانه جدید. هر روز صبح و عصر کم و بیش سر وقت مشخصی از روبه‌روی هم رد می‌شویم و به هم لبخند می‌زنیم. یک دوچرخه چند دنده دارد و از سر و وضعش پیداست برای کارش نیازی به پوشیدن لباس رسمی ندارد. انتخاب قاب عینک سیاهش را می‌گذارم به حساب تحصیل‌کرده بودنش یا علاقه‌ش به اینکه نشان بدهد اهل تفکر است. چندان اهل گوش کردن به موزیک یا مطالب حین پا زدن نیست و ترجیح می‌دهد دنیا را تماشا کند. او بود که اولین بار شروع به لبخند زدن کرد. احتمال می‌دهم آدمی باشد که به نشانه‌ها توجه می‌کند و لبخندی زدن را به بی‌تفاوت از کنار این همزمانی گذشتن ترجیح می‌دهد. این همه اطلاعاتی‌ست که من در فاصله چشم به هم ‌زدنی که طول می‌کشد از کنار هم رد شویم از او دارم. خودم را می‌گذارم جای او و می‌بینم: این خانم، مدل دوچرخه‌ش هلندی است. این دور و برها که از این دوچرخه‌ها پیدا نمی‌شود پس شاید از هلند آمده. پشت دوچرخه‌ش صندلی بچه‌دارد، هومم پس بچه‌ کوچکی دارد که پیداست صبح‌ها قبل از اینکه به این قسمت مسیرش برسد می‌بردش مهد. لباس رسمی نمی‌پوشد یعنی مثل من کارش نیازی به لباس رسمی ندارد. گویا دامن را به شلوار ترجیح می‌دهد ولی چندان اهل کفش پاشنه‌دار نیست. ها آن روز با آن گلدان‌های بزرگ از کنارم رد شد پیداست به گل و گیاه علاقه دارد. هربار می‌بینمش بیل‌بیلکش توی گوشش است یا خوره موزیک است یا کتاب و مجله صوتی گوش می‌کند. موهایش دو رنگ است معلوم است یک وقتی رنگشان کرده اما حالا دیگر حوصله تجدید رنگ ندارد.

7/22/2011

خلایق هرچه لایق!

نشسته‌م پای کامپیوتر نون سق می‌زنم و وبگردی می‌کنم. بالاترین:‌لینک‌های داغ رو باز میکنم. تیتر سومین لینک به‌نظرم آشنا می‌آد: "شکایت کیم کارداشیان از یک کمپانی به علت شباهت ظاهری". بیست تا رای آورده این خبر و صد و نود و پنج‌ا بار هم کلیک خرده. این تیکه‌شو کپی‌پیست
می‌کنم :

کیم کارداشیان به خاطر استفاده نیروی دریایی از نام تجاری لوک لایک برای استفاده در آگهی مبارزات انتخاباتی شدیدا خشمگین است.عصبانیت او زمانی تشدید می شود که برای ساخت این آگهی ها از ملیسا مولینارو مدل و بازیگر 26 ساله استفاده شده است.
  • آخه شما این چند خط رو بخونین نمی‌پرسین: کیم‌کارداشیان سر پیازه یا ته پیاز؟ دعوا بین نیروی‌دریایی و لوک‌لایک و مبارزه انتخاباتی چرا باید این خانوم رو شدیدا خشمگین کرده باشه؟
  • بعد مشکوک نمی‌شین که این چه مبارزه انتخاباتیه که براش آگهی می‌سازن؟‌بعد برای آگهی ساختنش از ملیسا مولینارو مدل و بازیگر بیست و شش ساله استفاده شده؟

اصل خبرو پری‌شب تو اسوشیتد‌پرس خونده‌بودم. تو اون مقاله نوشته بود کیم‌کارداشیان یک مدل و شو وومن تلویزیون و در عین‌حال طراحه که در سن سی و یک سالگی گویا کلی اسم در کرده و برا خودش تولیدی داره و ره به ره عکسش روی مجلات مد چاپ می‌شه و ال و بل. بعد نوشته بود که کیم کارداشیان از تولید‌کننده اولد نِی‌وی که از قضا تحت پوشش تولیدی گَپ ه شکایت کرده که چرا برای یه تبلیغ از یه مدلی استفاده کردی که خیلی شبیه منه. اصل خبر اینهاش: (+) وقتی خبرو می‌خوندم با خودم فکر کردم حالا چقدر خود ملیسا مولینارو  Old Navy با این خبر معروف‌تر می‌شن!

توضیح:

  • مبارزه انتخاباتی کدومه؟ old navy  یه کلیپ برای تبلیغ محصولاتش درست کرده که توش ملیسا مولینارو که خیلی شبیه کیم کارداشیانه هست. تو این تبلیغ هیچ اسمی از ملیسا مولینارو نیست و گویا خیلی هم سعی شده که جای کارداشیان جاش بزنن و همین هم باعث اقامه دعوا شده. کلیپه دو میلیون و خرده‌ای بازدید کننده تو یوتیوب داره. اینهاش (+)
  • نیروی دریایی بدبخت از همه‌جا بی‌خبر کاری نکرده. Old Navy اسم اون شرکت تولیدیه که کلیپ مذکور رو درست کرده و حالا متهم شده.
  • لوک‌لایک که در ترجمه نام تجاری قید شده : Look like ه به معنی شبیه!
  • باقی متن رو که می‌خوندم فکر کردم کلا این متن رو آدمیزاد ترجمه نکرده و ممکنه کار گوگل عزیز باشه. چرا نویسنده این خبر دوپاراگرافی به خودش زحمت ترجمه نداده؟ برا چی بده وقتی همین‌طوری اینهمه بازدید‌کننده و هواخواه پیدا می‌کنه؟


7/19/2011

آبله‌مرغون

در سن سی‌وچهار سالگی برای اولین بار آبله‌مرغون گرفتن هیچ تجربه خوشایندی نیست. بعد از تب مالت این بدترین مریضی‌ای بود که در عمرم گرفتارش شدم. خوبی‌این مریضی به سریع از بین رفتن رنجی بود که بهم تحمیل کرد. برخلاف تب مالت که ماه‌ها عاجزم کرد. تب مالتو دم کنکور گرفتم و این یکی رو دم اثاث کشی. وقتی تب مالت گرفتم مامان بابام یه بار بلیط کنسرت گرفتن که منو ببرن کنسرت حال و هوام عوض بشه. از پا فلج بودم. بابام منو انداخت رو کولش. از دم ماشین که  پایین چهارراه ولیعصر پارک شده بود-بعله اونوقتا می‌شد کنار خیابون پارک کرد!ـ تا دم در تالار وحدت. اصلا انگار ضرباهنگ زمان کند شد. یکهو هر قدم صدسال طول کشید. هنوز هم تو حافظه‌‌‌م به اون چندصد متر زندگی که میرسم، انگار فیلم رو آهسته می‌کنن. صداها کش می‌آد و  زمان به کندی می‌گذره.
همه مردم تو خیابون نگام می‌کردن. نگاه‌هایی که آخی طفل معصوم توشون داشت، سرهایی که برمی‌‌گشتن تا منو رو کول بابام بهتر دنبال کنن رو تا حالا نتونستم فراموش کنم. همینطور شرمی که از خم کردن کمر بابام بهم دست داده بود و دردی که با هر قدمی که بابام برمی‌داشت توی کمرم می‌پیچید. اینا رو فک نکنم هیچ‌وقت فراموش کنم.
امروز بعد از شش روز جرات کردم موهامو شونه کنم، نه از ته که هنوز کف سرم پر از زخمهای باقی مونده از جوش‌هاست. نوک انگشت کوچیک دستمو با احتیاط تو گوشم کردم. از فاصله نیم‌متری به زیربغلم‌ اسپری زدم. روی تی‌شرت کت پوشیدم-حس خوبی نبود، زخم‌هام می‌خارید اما چاره‌ای نیست وقتی فرشته کوچکی داشته باشی که چشمش به تو باشد و هوا هم ملس.
مادر خوش‌شانسی بودم که آبله‌مرغون از دخترکم گرفتم. با خیال راحت- اما تنی دردناک و سوزان- می‌بوسیدمش و بغلش می‌کردم همه این روزها که دلتنگی پدرش هم افتاده بود روی بی‌حالی مادرش. طبیعت انصاف ندارد. اگر داشت، حق مریض شدن را از همه مادرهای دنیا می‌گرفت!

7/08/2011

طلا مس می‌کنیم

رفته‌بودیم پارک توی زمین بازی. کفش‌هایمان را درآورده‌بودیم و شن‌بازی می‌کردیم. یک سری بچه‌مدرسه‌ای با مربی‌هایشان آمدند توی زمین‌بازی. از بین اینها دوتا پسر هفت‌-هشت ساله از بالای تپه سرمی‌خوردند پایین. سولین خواست کارشان را تقلید کند. گفتم کفشهایت را بپوش بعد. یکی از پسرها میان حرف من و سولین که چیزی ازش نمی‌فهمید آمد و گفت اینجایی که ایستادی میدان ماست و خیلی خطرناک است و ... بهش لبخند زدم و دست سولین را گرفتم که برویم کفش بپوشیم بعد سرسره بازی کنیم. همزمان آن‌یکی پسربچه موقع سرخوردن تعادلش را از دست داد و دو دستی توی شن‌ها فرود آمد. سولین به فارسی بهش گفت:
اوه، دستاش کثیف شد.
پسرک نگاهی به سولین کرد و گفت:
Hou je Bek! (خفه‌شو!)
به پسرک جدی نگاه کردم و به هلندی بهش گفتم این طرز حرف زدن درست نیست. مربی‌ها تقریبا کنار دستم ایستاده بودند و با هم حرف می‌زدند. حتی زحمت سر خم کردن و پرسیدن چند و چون ماجرا را هم به خودشان ندادند. دست سولین را دوباره گرفتم و گفتم بیا بریم سمت چاله‌شن. این بچه‌ها خیلی بزرگتر از تو هستند و بازی‌هایشان برای تو خطرناک است. گذشته از این حرفهای زشت می‌زنند. دور شدیم. قلبم شکست. هم برای سولین که معصوم به تماشای حرفی که نمی‌دانست یعنی چه ایستاده‌بود، هم برای پسرک که پدرومادر بی‌فکرش جلوی این طرز حرف زدنش را نمی‌گیرند.
...
توی کوچه ایستاده‌بودیم و سولین باقی‌مانده نانش را برای پرنده‌ها می‌ریخت. همسایه‌روبه‌رویی که هفته پیش از سفر برگشته‌بود از سر خیابان می‌آمد. سلام و احوال‌پرسی کردیم. ازش پرسیدم سفر خوش‌گذشت. گفت نه مجبور شدیم زود برگردیم. مادرم خیلی بدحال‌ شده‌بود. بیمارستان بستری است. الان هم از بیمارستان می‌آیم. تازه امروز پزشکان بهمان گفتند شانس زنده‌ماندنش بیشتر از پنجاه‌درصد شده. احوال پسرکش که هم‌بازی سولین است و یک سال و خرده‌ای ازش بزرگتر است پرسیدم. گفت خیلی در خانه بهمان محبت می‌کند. یک‌ریز در آغوشمان می‌گیرد و می‌بوسدمان. در خانه اصلا از مادربزرگش حرف نمی‌زند اما در مهدکودک مرتب درباره مادربزرگش که مریض‌احوال است و در بیمارستان خوابیده صحبت می‌کند....

با خودم فکر می‌کنم هیچ حواسمان هست چطور فرشته‌هایی با این همه محبت و درک و احساس را تبدیل می‌کنیم به موجودات کج‌خلق و بددهنی با سطح تحمل پایین؟