7/01/2008

الو برزیل؟


هرچه سعی کردم اسکایپ روی کامپیوترم را راه بیاندازم نشد. تعجب کردم.
جمعه ای کار می کرد. چطور امروز کار نمی کنه؟ بهتره یک زنگی به آدریان مسوول کامپیوتر ساختمونمون بزنم.
تلفن را برداشتم و شماره ش را گرفتم. زنگ می خورد و آدریان برنمی داشت. قبلا بهم گفته بود که بعد از هشت تا زنگ اگر تلفن را برنداشت، شماره ده را بگیرم. اینطوری خط می افتاد روی موبایلش و او هرکجای ساختمان بود می توانست جواب بدهد.
همین کار را کردم. دو تا بوق دیگر خورد و آدریان گوشی را برداشت: با آدریان مسوول کامپیوتر صحبت می کنید.
هی آدریان. من دارم جون می کنم این اسکایپ رو کامپیوترم رو راه بندازم اما کار نمی کنه. نمی دونم چی شده.
در زمینه صدای جیغ و ویغ کودکان به گوش می رسید.
آدریان گفت: خدای من! اسکایپت رو آپ دیت کردم. عجب مصیبتی.
پرسیدم چرا؟
گفت: آخه من الان برزیلم!



6/29/2008

اسنک موتوری چی توز



6/27/2008

حس مشترک


حس مشترک، درد مشترک، شادی مشترک، غم مشترک و اصولا ... مشترک داشتن با اطرافیانم را دوست دارم. باعث می شود آدم احساس تنهایی نکند. گاهی وقتها باعث می شود آدم به خودش بیاید و از خودش بپرسد چرا من در فلان چیز شریک نیستم و به تکاپو بیفتد.
مدرسه که می رفتیم، لق شدن دندان های شیری هم کلاسی ها باعث نگرانیم بود. هربار که چند تا از همکلاسی ها دندان های لق شان را سر صبح به هم نشان می دادند و یا از نسخه هایی که مادرانشان برایشان پیچیده بودند با هم حرف می زدند: نباید به دندونت زبون بزنی چون مامانم گفته کج در می آٔد، حسرت می خوردم و از خودم می پرسیدم چرا دندانهای من لق نمی شوند. آخرسر هم فقط دوتا از دندان های شیریم لق شدند و باقی را دکتر کشید چون دایمی ها از پشت شیری ها زده بودند بیرون، بی آنکه شیری ها لق شده باشند. همه دندانهایم هم کج و معوج رشد کردند.
راهنمایی بودیم و درحال بلوغ. گاه و بی گاه تنه هایی که به هم می زدیم یا شوخی خرکی هایی که باهم می کردیم باعث جیغ زدن یکی که سینه های درحال رشدش دردناک شده بود می شد. دخترها یکی یکی پرید می شدند و از تجربیات خواهر، دخترخاله، دخترعمه و باقی دخترهای بزرگتر فامیلشان حرف می زدند. کم کم از گروه بچه ها به گروه بالغ تر ها منتقل می شدیم و از اشتراکاتمان حرف می زدیم.
دبیرستانی که بودیم تب کنکور بود و امتحان نهایی. حس اینکه من تنها کسی نیستم که قرار است اینهمه درس بخوانم و امتحان بدهم خیلی حس خوبی بود. هر وقت از فکر امتحان و کنکور کسل می شدم به این فکر می کردم که هزارها نفر مثل من مشغول همین فکر هستند و همین دست کم برای مدت کوتاهی آرامم می کرد.
دانشگاه وقت ازدواج و عاشقی بود. یکی یکی دوستان دور و برم عاشق می شدند یا ازدواج می کردند و اشتراکاتشان را با هم درمیان می گذاشتند و منی که چیزی برای به اشتراک گذاشتن نداشتم احساس تنهایی می کردم. حرف مشترکم با آنها کم تر و کم تر می شد و در نهایت از هم دور می شدیم.
این روزها دور و بری هایم یکی یکی بچه دار می شوند. بچه دار شدن اطرافیانم نه تنها آن ها را از من دور نمی کند که خیلی هم بیشتر دوست دارم بهشان نزدیک شوم و از تجربیاتشان بپرسم. با بعضی از دوستانم که بعد از ازدواجشان از هم دور شدیم دوباره بعد از بچه دار شدنشان نزدیک و صمیمی شدم. به نظرم بچه دار شدن اینقدر تجربه شیرین و باارزشی است که همه اطرافیان دوست دارند هرچند اندک در آن سهیم باشند.

6/25/2008

آمستردام زیر آفتاب

عکس های بیشتر از آمستردام آفتابی را می شود اینجا دید.

6/24/2008

ماسیده های روی مغز


زمان: دوازده سال پیش
مکان : سر شهرک، روی دیوار آجر چین یک خانه متروک
محتوی: با حروف درشت به رنگ سیاه با فیکساتور نوشته شده بود:

ویدیو مخرب تر است یا بمب اتم؟
حزب الله

و من چقدر با این «حزب الله» حال می کردم.

پی نوشت: امروز ضمن مکاشفات زیر دوشی با خودم فکر کردم:شاید دوستانی که انرژی هسته ای را حق مسلم خود می دانند، فکر می کنند ویدیو از بمب اتم مخرب تر است.